یک قدم تا آسمان

Music v:12 Music v:12 Music v:12 Music v:12

آخرین مطالب ارسالی

هوای نفس

Related image


«اگر ما هوای نفس را کنار نگذاریم
کارهایی ڪہ انجام میدهیم
هیچ فایده‌ای نخواهد داشت ، چرا ؟
چون ڪارمان درجهت رضای خدا نیست
و ما خودمان را گم میکنیم»

📚 به روایت همت ص۱۸۲

برچسب‌ها: ,
بُشرا چهارشنبه 9 خرداد 1397 ادامه مطلب

میلادت مبارک آقا جان

از فکر گناه پاک بودن عشق است


از هجر تو سینه چاک بودن عشق است


آن لحظه که راه میروی آقا جان


زیر قدم تو خاک بودن عشق است


میلاد یوسف زهرا مبارک


اللهم عجل لولیک الفرج


التماس دعای فرج


برچسب‌ها: ,
بُشرا چهارشنبه 12 ارديبهشت 1397 ادامه مطلب

یا فاطمه الزهرا

Related image

حرفی به جز از ثنای زهرا (س) ممنوع

در دل به جز از ولای زهرا (س) ممنوع

از روز ازل خـــــــــدا به آتـــش فرمـــود

ســـوزاندن آشـــنای زهرا (س) ممنوع


ولادت با سعادت سیدة النساء العالمین

برتمامی دوستداران آن حضرت مبارک .


اللهم ارزقنا شفاعت الزهرا (س) فی الدنیا و الآخره

برچسب‌ها: ,
بُشرا پنجشنبه 17 اسفند 1396 ادامه مطلب

خوب است نمی ایی

سخت است ولی مولا، خوب است نمی آیی

دلتنگ توام اما خوب است نمی آیی

یک کوفه فریب و غم،

یک شام پر از محنت


آیی تو شوی تنها، خوب است نمی آیی

یک نیمه ی شعبان را در فکر تو می مانند

از فکر روی فردا، خوب است نمی آیی

یک جمعه فقط ندبه، یک هفته فراموشی

بود تو شود رویا، خوب است نمی آیی

لاف غم عشق تو ذکر همه ی مردم

بنگر به دل آنها، خوب است نمی آیی

پیش نظر بعضی حاجت بدهی خوبی

اما نه برای ما، خوب است نمی آیی

یک شام سه شنبه را در کوی تو می آیند

اما دلشان اینجا، خوب است نمی آیی

سرداب تو مخروبه، قبر پدرت ویران

شهر تو پر از اعداء، خوب است نمی آیی

با این همه درد و غم، می سوزی و می سازی

ای منتقم زهرا، خوب است نمی آیی

برچسب‌ها: ,
بُشرا يکشنبه 6 اسفند 1396 ادامه مطلب

یک با یک برابر نیست

معلم پاي تخته داد مي‌زد

صورتش از خشم گلگون بود

و دستانش به زير پوششي از گرد پنهان بود

ولي ‌آخر کلاسي‌ها،

لواشک بين خود تقسيم مي کردند

وان يکي در گوشه اي ديگر «جوانان» را ورق مي زد

براي آنکه بي خود هاي و هو مي کرد و با آن شور بي پايان،

تساوي هاي جبري رانشان مي داد

خطي خوانا به روي تخته اي کز ظلمتي تاريک

غمگين بود

تساوي را چنين نوشت: يک با يک برابر است

از ميان جمع شاگردان يکي برخاست،

هميشه يک نفر بايد به پا خيزد ...

به آرامي سخن سر داد:

تساوي اشتباهي فاحش و محض است.

نگاه بچه ها ناگه به يک سو خيره گشت و

معلم مات بر جا ماند

و او پرسيد: اگر يک فرد انسان واحد يک بود

آيا باز يک با يک برابر بود؟

سکوت مدهوشي بود و سئوالي سخت

معلم خشمگين فرياد زد: آري برابر بود

و او با پوزخندي گفت:

اگر يک فرد انسان واحد يک بود

آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود و آنکه

قلبي پاک و دستي فاقد زر داشت پايين بود ؟

اگر يک فرد انسان واحد يک بود

آنکه صورت نقره گون، چون قرص مه مي داشت بالا بود ؟

وان سيه چرده که مي ناليد، پايين بود ؟

اگر يک فرد انسان واحد يک بود،

اين تساوي زير و رو مي شد

حال مي پرسم يک اگر با يک برابر بود

نان و مال مفت خواران از کجا آماده مي گرديد؟

يا چه کس ديوار چين ها را بنا مي کرد؟

يک اگر با يک برابر بود

پس که پشتش زير بار فقر خم مي شد؟

يا که زير ضربت شلاق له مي گشت؟

يک اگر با يک برابر بود

پس چه کس آزادگان را در قفس مي کرد؟

معلم ناله آسا گفت:

بچه ها در جزوه هاي خويش بنويسيد:

يک با يک برابر نيست...

خسرو گلسرخي

برچسب‌ها: ,
بُشرا شنبه 5 اسفند 1396 ادامه مطلب

شعر وحید قاسمی برای شهادت حضرت زهرا(س)

خون گريه كن ز غم،كه عقيق يمن شوي

رخصت دهد خدا كه تو هم سينه زن شوي

در فاطميه از دل و جان گريه مي كنيم

همراه با امام زمان گريه مي كنيم

در فاطميه رنگ جگر سرخ تر شود

آتش فشان غيرت ما شعله ور شود

شمشير خشم شيعه پديدار مي شود

وقتي كه حرف كوچه و ديوار مي شود

لعنت به آنكه پايگذار سقيفه شد

لعنت به هر كسي كه به ناحق خليفه شد

لعنت بر آنكه برتن اسلام خرقه كرد

اين قوم متحد شده را فرقه فرقه كرد

تكفير دشمنان علي ركن كيش ماست

هر كس محب فاطمه شد،قوم وخويش ماست

ما بي خيال سيلي زهرا نمي شويم

راضي به ترك و نهي تبرا نمي شويم

قرآن و اهل بيت نبي اصل سنت است

هر كس جدا ز اين دو شود،اهل بدعت است

ما همكلام منكر حيدر نمي شويم

«با قنفذ و مغيره برادر نمي شويم»

ما از الست طايفه اي سينه خسته ايم

ما بچه هاي مادر پهلو شكسته ايم

امروز اگر كه سينه و زنجير مي زنيم

فردا به عشق فاطمه شمشير مي زنيم

ما را نبي «قبيله ي سلمان» خطاب كرد

روي غرور و غيرت ما هم حساب كرد

از ما بترس،طايفه اي پر اراده ايم

ما مثل كوه پشت علي ايستاده ايم

از اما بترس، شيعه ي سرسخت حيدريم

جان بركفان جبهه ي فتواي رهبريم

از جمعه اي بترس كه روز سوارهاست

پشت سر امام زمان ذوالفقارهاست

از جمعه اي بترس،كه دنيا به كام ماست

فرخنده روز پر ظفر انتقام ماست

از جمعه اي بترس،كه پولاد مي شويم

از هرم عشق مالك ومقداد مي شويم

برچسب‌ها: ,
بُشرا پنجشنبه 19 بهمن 1396 ادامه مطلب

گیرایی

#نور_ایمان


وقتے درونت #پاڪ باشد

خدا چهره ات را گیرا میڪند

و این گیرایے نہ از زیبایے است

نہ از جوانے...


این گیرایے بہ خاطر #نور_ایمانی است ڪہ در ظاهر هم نمایان میشود...


#شهیدحامدجوانی


@alamdar13

برچسب‌ها: ,
بُشرا شنبه 7 بهمن 1396 ادامه مطلب

شهید صدر زاده

Related image

سخنانی از شهید صدر زاده

شهید صدرزاده در یادداشتی به دوستان بسیجی خود می‌نویسد: چه می‌شود روزی سوریه امن و امان شود و کاروان راهیان نور مثل شلمچه و فکه به سمت حلب و دمشق راه بیافتد.

فکرش را بکن، راه می‌روی و راوی می‌گوید اینجا قتلگاه شهید رسول خلیلی است، یا اینجا را که می‌بینی همان جایی است که مهدی عزیزی را دوره کردند و شروع کردند از پایش زدند تا ... شهید شد.

یا مثلا اینجا همان جایی است که شهید حیدری نماز جماعت می‌خواند، شهید بیضایی بالای همین صخره نیروها را رصد میکرد و کمین خورد، شهید شهریاری را که می‌شناسید همین‌جا با لهجه آذری برای بچه‌ها مداحی می‌کرد، یا شهید مرادی آخرین لحظات زندگیش را اینجا در خون خودش غلتیده بود، یا شهید حامد جوانی اینجا عباس‌وار پرکشید.

خدا بیامرزد شهید اسکندری را همین‌جا سرش بالای نیزه رفت و شهید جهاد مغنیه در این دشت با یارانش پر کشید.

عجب حال و هوایی می‌شود کاروان راهیان نور مدافعین حرم، عجب حال و هوایی...

گفتنی است از وی دختری هفت ساله به نام فاطمه و پسری شش ماهه به نام محمدعلی به یادگار مانده است.

برچسب‌ها: ,
بُشرا چهارشنبه 13 دی 1396 ادامه مطلب

فتنه

فتنه شاید روزگاری اهل ایمان بوده باشد
آه این ابلیس شاید روزی انسان بوده باشد

فتنه شاید در لباس میش، گرگی تیز دندان
در لباسی تازه شاید فتنه چوپان بوده باشد

فتنه شاید کنج پستوی کسی لای کتابی؛
فتنه لازم نیست حتماً در خیابان بوده باشد

فتنه شاید در صف صفِین می جنگیده روزی
فتنه شاید در زمان شاه، زندان بوده باشد!

فتنه شاید با امام از کودکی همسایه بوده
یا که در طیّاره ی پاریس_تهران بوده باشد

فتنه شاید تابی از زلف پریشان نگاری
فتنه شاید خوابی از آن چشم فتّان بوده باشد

فتنه شاید اینکه دارد شعر می خواند برایت؛
وا مصیبت! فتنه شاید از رفیقان بوده باشد

ذرّه ای بر دامن اسلام ننشیند غباری
نامسلمانی اگر همنام سلمان بوده باشد

دوره ی فتنه است آری، می شناسد فتنه ها را
آنکه در این کربلا عبّاس ِ دوران بوده باشد

فتنه خشک و تر نمی داند خدایا وقت رفتن
کاشکی دستم به دامان شهیدان بوده باشد

برچسب‌ها: ,
بُشرا دوشنبه 11 دی 1396 ادامه مطلب

تقلب


Image result for ‫شهید حامد جوانی‬‎

بسم رب الشهدا...

خاطره طنز

امتحان عربی داشتیم، منم عربیم افتضاح ولی حامد از هر جهت ممتاز بود.

امتحان عربی هنوز شروع نشده بود بهم گفت:حامد چی شده چرا هولی؟ (شهید و دوستشان هم نامند)

گفتم: حامد من نخوندم آخه، بلد نیستم این معلم هم خیلی سختگیره میشه ورقه ی منم تو پر کنی؟

گفت: نه خیلی اصرار کردم ولی قبول نکرد.

وقتی دید ناراحت شدم گفت: بزار ببینیم موقعیت چی میشه.

گفتم باشه.

امتحان شروع شد منو حامد صندلی هامونو جوری گذاشتیم که اون پشتم بود و طوری که میزش رو میدیدم.

معلم ورقه ها رو داد مشغول شدیم منم الکی مثلا دارم مینویسم زیر چشمی هم دارم حامد رو زیر نظر میگیرم که اشاره ای کنه.

خلاصه بعد از 15 دقیقه دیدم نگام کرد و خندید.

اشاره کردم بیا ورقه منم پر کن اولش قبول نکرد، وقتی دید من باز ناراحتم یه لحظه ای که معلم رفت ته کلاس ورقشو داد به من منم دادم به اون.

منم خوشحال و خندون خیالم راحت.

به به چه حالی داشتم!!!

من که دیدم حامد اسم و مشخصاتشو ننوشته برداشتم اسم وفامیلی حامد رو نوشتم.

گفتم: حتما هول شده یادش رفته بنویسه. خلاصه معلم ورقه هارو جمع کرد منم خوشحال بغلش کردم.

گفتم: ساندویچ دانش آموزی مهمون من.

اونم گفت: تو هم خرما مهمون من آخه باباش خرما میاورد واسه فروش منم که دوس داشتم حامد برام میاورد یا میرفتیم پارکینگشون میخوردیم.

هفته ی بعدش معلم ورقه ها رو اصلاح کرده بود و نفر به نفر صدا میزد. دیدیم منو حامدو صدا نکرد اسم همه رو که خوند، گفت: حامد جوانی..

حامد پاشد رفت بعدش گفت: حامد جوانی تو چرا دوتا ورقه داری؟؟!!!

پس دارین تقلب میکنین.. ؟؟

واااای من یادم افتاد که رو ورقه که حامد خالی گذاشته بود اسم اونو نوشتم اون بیجاره هم اسم خودشو رو ورقه ی خودش.

معلم گفت: من میدونم کار تو نمیتونه باشه تو ممتازی..

حامد جعفری ازت خواسته این کارو بکنی اونم اصلا هیچی نمیگه داره به من نگاه میکنه..

خلاصه گفت: برین هردوتون پیش مدیر، از شانس منو حامد مدیر مدرسه هم کاندیدای شورا شهر شده بود، حال و روزش عالی بود.

معلم قضیه رو گفت.

مدیر بهم گفت: ورقه ی تو کدومه؟ منم یکیشو برداشتم. چون حامد یکیشو 20 نمره ای نوشته بود و یکی رو 16 نمره ای. منم اون 16 نمره ای رو برداشتم گفتم اینه.

گفت: اسمشو خط بزن اسم خودتو بنویس. منم نوشتم، بعد به معلم گفت تمام شد برین سر کارتون با اینا هم کاری نداشته باش.

اومدیم کلاس حامد اون روز تا دم در خونمون بهم گیر داده بود.

آخه مگه تو حامد جوانی هستی؟

منم میگفتم شده بودم دیگههه

تشکر از دوست و رفیق شهید، آقای حامد جعفری

برچسب‌ها: ,
بُشرا شنبه 11 آذر 1396 ادامه مطلب

خاطرات شهید حامد جوانی

موشک ضد تانگ ( از خاطرات شهید حامد جوانی )

یکی از فرماندهان در سوریه نقل می کرد هر چند حامد جوانی 25 ساله بود
اما بسیار شجاع و نترس و تنها نیرویی بود که می توانست مثل آچار فرانسه عمل کند؛
یعنی هم می توانست در توپخانه فعالیت کند و هم به صورت زمینی. کامیون را پر از مهمات می کرد و راه می افتاد،
وقتی هم می گفتیم داعش در یک کیلومتری ماست، می گفت داعش چه کار می تواند بکند!
فرماندهان رده بالا گفته اند حامد نیرویی بود که داعش از دستش در امان نبود.
همرزمانش این طور می گفتند که اگر شنیدید هزار نفر داعش در لاذقیه به درک واصل شده اند، بدانید که پانصد نفر آنها را حامد کشته است.
برای همین هم حامد را با موشک تاو ( موشک ضدتانک ) مورد اصابت قرار دادند.
برچسب‌ها: ,
بُشرا شنبه 11 آذر 1396 ادامه مطلب

متن بسیار زیبا از وبلاگ چادرانه

گفتم : خدا آخه این همه سختی ؟ چرا ؟
گفت : * ان مع العسر یسرا *
" قطعا به همراه هر سختی آسانی هم هست. " (شرح/6)

گفتم : واقعا ؟
گفت : * فان مع العسر یسرا *
" حتما به همراه هر سختی آسانی هم هست. " (شرح/7)

گفتم : خوب خسته شدم دیگه ...
گفت : * لا تقنطوا من رحمة الله *
" از رحمت من نا امید نشو . " (زمر/53)

گفتم : انگار منو فراموش کردی ؟
گفت : * فاذ کرونی اذکرکم *
" منو یاد کن تا تو رو یاد کنم." (بقرة/152)

گفتم : تا کی باید صبر کرد؟
گفت : * و ما یدریک لعل الساعة تکون قریبآ *
" تو چه می دونی ! شاید موعدش نزدیک باشه " (احزاب/63)

گفتم : تو بزرگی و نزدیکیت برای من کوچک، خیلی دوره! تا اونموقع چکار کنم؟
گفت : *و اتبع ما یوحی الیک واصبرحتی یحکم الله *
" کارهایی رو که بهت گفتم انجام بده و صبر کن تا خودم حکم کنم. (یونس/109)

ناخواسته گفتم : الهی و ربی من لیغیرک
گفت : * الیس الله بکاف عبده *
" من هم برای تو کافی ام " (زمر/36)

گفتم : تو خدایی و صبور ! من بنده ات هستم و ظرف صبرم کوچیکه ... یک اشاره کنی تمومه!
گفت : *عسی ان تحبوا شیئآ وهو شرّ لکم *
" شاید چیزی که تو دوست داری به صلاحت نباشه! " (بقرة/216)

گفتم : خدایا بعضی ها خیلی طعنه می زنن !!
گفتی : * و ذر الّذین اتّخذوا دینهم و لعباً و لهواً و غرّتهمُ الحیاةُ الدّنیا .... *.
" رها کن کسانی را که دینشون را به مسخره و بازیچه گرفته اند و زندگی دنیا اون ها را فریب داده " (70/انعام)

التماس دعای فرج

برچسب‌ها: ,
بُشرا شنبه 11 آذر 1396 ادامه مطلب

به نیت شش ماهه حسین

Related image

گلی شش ماهه دارم

که عمرش داستان دارد

شمیم دلنوازی در زمین و آسمان دارد

قدی نازک رخی دلجو

نگاهی مهربان دارد

همیشه باغی از خنده

به روی باغبان دارد

بود گهواره جنبانش

پر حور و ملک هر شب

ز هر سو بوسه می بارد

بر آن چشم و دهان و لب

چه داری حرمله در سر

نگاهت کرده غمگینم

مزن بر حنجر اصغر

بزن بر قلب خونینم

برچسب‌ها: ,
بُشرا سه شنبه 16 آبان 1396 ادامه مطلب